آدمک برفی faeze سایر نوشته ها قدم زدم، قدم زدم؛رسیدم به قدمهاییکه از آنها،ردی مانده بود تنهادر جانِ برفهایعقبمانده ز کولاک.قدم زدم و پاهایم را در رَدِ پاها فرو کردم.دیگر تکان نخوردم؛جانم را برف پوشاند،آدمکی برفی شدمبا ردپاهایی عقبافتادهز من. faeze وبسایت