آدمک برفی

قدم زدم، قدم زدم؛
رسیدم به قدم‌هایی
که از آنها،
ردی مانده بود تنها
در جانِ برف‌های
عقب‌مانده ز کولاک.
قدم زدم و
پاهایم را در رَدِ پاها فرو کردم.
دیگر تکان نخوردم؛
جانم را برف پوشاند،
آدمکی برفی‌ شدم
با ردپاهایی عقب‌افتاده
ز من.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *