افسانهی خُسوف
- faeze
- سایر نوشته ها
شنیدهام امشب دل ماه گرفتهاست؛ آن هم به طور کامل. دلم برای دل خونینش، خون است.
این را هم شنیدهام که دلیلش فاصلهی میان خورشید و ماه است؛ البته این را شهودم به من میگوید. شهودم از افسانهای واقعی سخن میگوید؛ افسانهی خُسوف.
از قدیمالایام، ماه و خورشید هیچگاه نتوانستهاند یکدیگر را داشته باشند. هر کس باید مأموریت جدای الهیاش را ایفا میکرد. اما این جدایی فقط فیزیکی بود و از نظر روحی همیشه بهم متصل بودند. دو روح بودند در دو جسم کیهانی.
ماه همیشه دل بسیار بزرگی داشت و سرشار از مهربانی و عشق بود؛ آنقدر بزرگ و پر مهر بود که در دل تاریکی نور میتابید و جهان را با مهتاب دلانگیزش غرق امید میکرد. او به فکر همه بود، اما هیچوقت از دل تنگ خودش حرفی نمیزند؛ از دل غصهدار و تنهایش که شبها را امیدوارانه نور میتاباند تا دل کسی که به نور خودش باور نداشت را روشن سازد.
خیلی بهندرت و هرچند سال یکبار بالاخره دلش در برابر دلتنگی تسلیم میشود و کم میآورد. او که دیگر نمیتواند احساساتش را نادیده بگیرد، از صمیم قلب خورشید را صدا میزند و او را میطلبد.
خورشید که دلتنگیاش بیشتر از ماه نباشد، کمتر نیست، با شنیدن صدای ماه، دلش میلرزد. انرژی مغناطیسیِ ماه آنقدر او را به خود جذب کرده که دور بودن از او، تمام جسمش را متلاشی میکند. ذهنش یک طرف میافتد، قلبش یکطرف. منطق در شرق و احساس در غرب.
البته که همیشه میتواند مقاومت بهخرج دهد و احساساتش را سرکوب کند؛ در این کار استعداد بینهایتی دارد. اما خب، زمانی که ماه دلش بگیرد، دیگر مقاومتها معنایی ندارند. عشق قلبش را میخراشد و دستور میدهد:
دل ماهت گرفته. همه چیز را برای چند لحظه کنار بگذار، بزدل نباش و یک کاری بکن...
در همین زمان، تمام فاصله را دور زده و به خاطر ماه، سعی میکند در نزدیکترین مدار ممکن قرار بگیرد.
زمین که حسود است و چشم دیدن عشق بیمانند و کیهانی این دو را ندارد، سعی میکند بین آن دو دوباره فاصله بیندازد؛ اما خورشید با تمام وجود نور عشقش را به سمت ماه میفرستد و آنقدر نور عشقش قویست که از زمین و هر مانعی که میان آنها باشد، عبور کرده و به قلب ماه نفوذ میکند. خورشید میخواهد به ماه ثابت کند:
من هنوز هم به تو فکر میکنم. نترس و طاقت بیاور. بالاخره این جدایی تمام میشود.
ماه از انرژی عشق حقیقی خورشید، جانی دوباره میگیرد و خون در رگهایش به جریان میافتد. عشقِ سرخ در جای جای وجودش به رقص درمیآید و دلش دوباره غرق امید و نشاط میشود.
عشق کیهانی آنقدر انرژیاش زیاد است که کل جهان را انگشت به دهان میکند و چشمها، ساعتها به آن عشق خیره میماند. نیروی الکترومغناطیسیِ میان قلب خورشید و ماه، در زمین نفوذ میکند و تمام آدمهای روی زمین را تحتتأثیر قرار میدهد.
از آنجایی که افرادی نیز در دل زمین هستند که ماهیتشان کیهانیست، پس با این انرژی همسو میشوند و جهشی در جهان رخ میدهد. جهشی در روح و قلب. عشق جایش را به ترس و دودلی میدهد و تمام موانع جلوی این انرژی همسو و متعهد، سر خم میکنند؛ درست مانند زمین که میان عشق خورشید و ماه، نه تنها نتوانست مانع باشد، بلکه درآخر آینهای شد برای انعکاس نور عشقی حقیقی.
ماه دلش باز میشود و همه چیز به روال قبل برمیگردد؛ اما عشق ماه و خورشید، سرختر و ماندگارتر در آسمان نفوذ کرده و کیهان غرق در شادی میشود. همگان تصویر دل خونین ماه را تا ابد در ذهن خواهند داشت؛ دلی که نه از غم که از عشق، به رنگ خون و اتحاد درآمده بود.