بومِ نقاشی

او یک بوم بود؛
بومِ نقاشی‌.
هنوز رنگ‌پریده و سفید بود؛
اما خوب می‌دانست تقدیرش این است
که رویش نقاشی کشیده شود.

او هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانست؛
نمی‌دانست نقاشش که خواهد بود‌.
و یا چه‌ طرحی قرار است رویش نقش ببندد.
نمی‌دانست قرار است رنگ سفیدش
به چه رنگی تغییر پیدا کند.
و حتی نمی‌دانست قرار است بعد نقاشی شدن،
مقصدش کجا باشد.

قرار است همچنان یک بوم نقاشی باقی بماند؟
یا تبدیل به یک تابلوی زینتی شود؟
البته اگر بدشانس باشد هم ممکن است
کارش به قبرستان بوم‌های دورافتاده بیفتد.

در هر صورت با وجود تمام این ابهام‌ها،
از یک چیز مطمئن بود:
او یک بوم نقاشی است؛
حتی اگر اکنون به چشم همه،
یک صفحه‌ی بی‌رنگ و خالی باشد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *