صدای هقهق شنید؛ یعنی ایندفعه میشد جهان بیرون را ببیند؟ چندین سال بود که داخل یک جای تنگ و تاریک گیر کرده بود و صاحبش به او اجازهی بیرون رفتن نمیداد. هر زمان صدای آه یا هقهق میشنید، کمی امید پیدا میکرد که وقت آزادی رسیده است؛ اما هر بار امیدش لباس واهی به تن میکرد و آنگاه او کسی بود که آه میکشید.
همانطور که داشت تصمیم میگرفت که باز هم امید داشته باشد یا نه، ناگهان احساس کرد دارد به جلو هول داده میشود. در ابتدا ترسید، زیرا در آن لحظه همه چیز برایش تازگی داشت و تا به حال تجربهشان نکرده بود. همانطور به جلو هول داده شد و درآخر نوری چشمانش را زد.
چشمانش را باز کرد، البته نه کاملاً باز؛ زیرا آنقدر همهجا برایش روشن بود که ترجیح میداد تظاهر کند کور است تا سعی کند ثابت کند من هم چشم دارم. زمانی که بالاخره به روشنی بیش از اندازهی دنیای بیرون عادت کرد، چشمانش را کامل باز کرد؛ با تعجب دید که در ارتفاع خیلی بلندی ایستاده است. فرض کن از جایی تاریک به جایی روشن بروی و متوجه شوی آن جای روشن، شهربازی است و تو نیز سوار ترن هوایی هستی و هر لحظه ممکن است به پایین پرتت کنند! او دقیقاً در همچین موقعیتی قرار داشت.
با ترس و وحشت سعی کرد دوباره به همان حفرهی تنگ و تاریک خودش برگردد، اما هر چه تلاش میکرد نمیتوانست چیزی را به عقب برگرداند. زیرپایش سر بود و حفرهی تاریکش دور به نظر میرسید. ناگهان بیشتر و بیشتر به جلو هول داده شد؛ همانطور که التماس میکرد کسی کمکش کند، به پایین سر خورد. کم کم حس ترسش به حس هیجان تبدیل شد و با خوشحالی فریاد کشید و در آخر پخش زمین شد.
با اینکه دیگر جانی در بدن نداشت، اما با لبخند به صاحبش خیره شد. این حقیقت داشت که دیگر زندگیش رو به اتمام بود، اما از اینکه بالاخره صاحبش به او اجازهی رهایی داده، خوشحال بود. اجازه داده بود که کارش را به عنوان «اشک» به خوبی به پایان برساند و قلب صاحبش را سبکتر کند. این حسِ رهایی دوطرفه به او احساس آرامش میداد. همانطور که با لبخند به لبخند صاحبش خیره شده بود، کم کم چشمانش را برای همیشه بست.