من یک سنگ هستم
که در رودی شناور بود.
هنوز هم آرامشِ جریانِ روح
و قلب زلالش را بهخاطر دارم.
روزی رود مرا از درونش بیرون کرد
و به خشکی انداخت.
سختتر از آن بودم که تَرَک بردارم،
اما چیزی درونم صدا کرد.
از آن روز به بعد،
صدایی قوی در گوشم زمزمه میکرد:
او تو را بیرون انداخت؛
زیرا نمیخواست در خودش غرقت کند.
همیشه با فکر به این دلیل،
آرام میشوم.
اما میدانی؛
گاهی میترسم
از فکر به اینکه:
اگر مرا بیرون انداخته باشد
تا ماهیای را درونش شناور کند، چه؟
من یک سنگ هستم
که از غرقشدن نجات پیدا کرده
یا سنگی که تنها مانعی بود
برای رسیدن رود به ماهی؟