صندلی، مربا، شیشه

صندلی را زیرپایش گذاشت؛ ازش بالا رفت تا دستش به مربای توت‌فرنگی بالای کمد برسد. اما هنوز هم دستش نمی‌رسید. به ناچار قد بلندی کرد و خودش را کش داد تا شاید مانند ابرقهرمان‌های داخل برنامه‌کودک‌ها دستش کش بیاید و به مربا برسد.
بالاخره بعد از کلی تلاش، با کمک مگس‌کش مربا را به طرف خودش کشید و گرفت. با خوشحالی خواست از صندلی پایین بیاید که ناگهان صندلیِ بدجنس تکان خورد تا دخترک بیچاره را بندازد؛ پس برای اینکه نیفتد مجبور شد دستِ کمد را بگیرد و دست مربا را رها کند.
مربا از دستش به روی زمین افتاد و تبدیل به هزاران شیشه‌ی قرمز شد. از شوکی که بهش وارد شده بود، به لرزه افتاد. شاید هم فکر اینکه مادرش او و آن شیشه خردها را ببیند، تنش را به لرزه انداخته بود.
آرام از صندلی پایین آمد و با حسرت به مربا‌های خوشمزه‌ای که حال تبدیل به خون شیشه‌ی شکسته شده بودند خیره شد. صدای باز شدن در آمد؛ مادرش بود. آهی کشید و برای یک دعوای حسابی آماده شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *