قطرهای بود.
باران میبارید،
اما او قطرهای نبود که
از ابر بچکد.
دختری قبلش شکسته بود؛
اما او قطرهای نبود که
از چشمان دخترک بچکد.
پسری ناامید، زیر دوش آب گرم ایستاده بود؛
اما او قطرهای نبود که
از موهای پسرک بچکد.
مادری لباسهای فرزندش را میشست؛
اما او قطرهای نبود
که از دستانِ قرمزِ مادر بچکد.
پدری زحمتکشان زیر آفتاب کار میکرد؛
اما او قطرهای نبود
که از پیشانیِ مردِ خسته بچکد.
او یک قطره بود؛
یک قطرهی مستقل از احساس و منطق،
یک قطرهی دور افتاده از آسمان و دریا
که هیچگاه از هیچجا نچکید.