ماهیِ کوچک

ماهی کوچکی بود.
شیرجه زد در قطره‌ای،
جایش نشد.
قطره پسش زد
و گفت:« من جایی برای تو ندارم. »

ماهی گریست؛
اشک‌هایش رودی شدند
و او را در خود جا دادند.

قطره غبطه خورد
و شیرجه زد در رود.

ماهی پسش زد و گفت:
« در گذشته تو به چشم من به‌اندازه‌ی دریا بزرگ بودی و نجات‌دهنده، اما زمانی که تو تا این حد به ناچیزی‌ات باور داشته‌باشی، من نیز تو را ناچیز می‌بینم؛ پس در رودم جایی برای تو ندارم. »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *