متفاوت بودن دردناک است
- faeze
- سایر نوشته ها
از زمانی که یادم می آید همیشه با بقیه فرق داشتم. افکارم با هم سن و سال هایم آنقدری فاصله داشت که همه به من به شکل متفاوتی نگاه کنند. نه اشتباه نکنید، منظور از این شکل متفاوت شبیه آن شکل متفاوت هایی نیست که آدم را تبدیل به سلبریتی میکند و چشم ها به او خیره می شوند. حتی شبیه به آنهایی هم نیست که تو را تبدیل به فرد منزجر کننده ای کند. این شکل متفاوت فقط یک شکل متفاوت ساده و معمولی است. نه اینکه دوست های کمی داشته باشم، نه. من در تمام سال های زندگی ام کلی دوست پیدا کرده ام و از داشتن تمامی آنها خوشحالم.
من آن متفاوت بودن را زمانی حس می کردم که در جمعی مینشستم که تعداد دوست هایم از یک نفر بیشتر می شد. تمامی آنها به شدت به من لطف دارند و هیچکدام از دوست های واقعی ام تا به حال به من صدمه ای نزده اند. اما این حس متفاوت بودن همیشه درون من وجود داشته و دارد و فکر میکنم در آینده نیز داشته باشد. نمیدانم این حس دقیقاً از کجا ریشه می گیرد. نمیدانم اصلاً واقعی است یا صرفاً توهمی ساختگی از ذهن خودم است. اما این را میدانم که من متفاوت هستم. همیشه بودم. از همان زمانی که آنقدر بچه بودم که ندانم اصلاً کلمه ای به اسم «تفاوت» در عالم خواندن و نوشتن وجود خارجی دارد.
متفاوت بودم. فرد متفاوتی که در حین متفاوت بودن به شدت احساسی بود و دوست داشت با همه در صلح باشد. زمانی که کسی از او ناراضی بود و ناراحت می شد، سعی میکرد خود متفاوتش را پنهان کند تا رضایت طرف مقابل را جلب کند. و درست زمانی که دوباره لبخند رضایت را بر لبان فرد میدید، نفس راحتی میکشید و خوشحال میشد. او هرگز خبر نداشت دارد از جانش میکند تا دیگری را راضی کند. از آن دوران به بعد زخم هایی بر جانش باقی ماند که هنوز درد میکنند. اما میدانید قسمت مسخرۀ ماجرا کجاست؟
هنوز هم با وجود تمام آن دردهایی که تمامی ندارند، از دلخوری هایی که غیرعمدی در گذشته در دل آدم ها کاشته ام، از خودم ناراحت میشوم. هر چند میدانم آن کسی که این وسط صدمه دیده است خودم بودم؛ زیرا من تنها یک آدم متفاوت بودم که دائماً تلاش میکردم دیگری خوشحال باشد. اما از یک جا به بعد دیگر کسی تلاش های مرا ندید. آن تلاش ها تبدیل شده بودند به وظایفی که اگر روزی آنقدر زخمی بودم که نمیتوانستم زخم دیگری در خودم ایجاد کنم، از دستم عصبانی میشدند و میگفتند در وظایفت کوتاهی میکنی. خب…البته نمیشود از دیگران انتظار دیگری داشت، زیرا این چاهی بود که خودم برای خودم کنده بود.
من دقیقاً مصداق بارز جمله ای از ادوارد لوه هستم که در کتاب اتوپرتره میگوید: « دیر میفهمم که کسی دارد با من بدرفتاری میکند، همیشه جا میخورم، انگار شر به نظرم غیرواقعی است.»
شاید این همان تفاوتی باشد که حس میکنم در من وجود دارد و در بقیه نه. و این تفاوت باعث می شود دائماً در مقابل خودم شرمنده باشم. اصلاً روزی میتواند مرا ببخشد؟ بعد از این همه زخمی که به او زده ام و همچنان نگران دیگرانم. باید با او حرف بزنم؟ باید درآغوشش بگیرم؟ اوه نه من رویش را ندارم. از او خجالت میکشم. از خودی که خیلی وقت است رهایش کرده ام. اما واقعاً برایم سؤال است که چرا بعد از این همه زخمی شدن های پی در پی هنوز هم شر برایم نا آشناست؟
زمانی که از بیرون به این حس متفاوت بودن نگاه می کنی، به نظر خیلی با کلاس می آید. اما در حقیقت خیلی دردناک است. میدانم تمام ما آدم ها تنها هستیم، اما این حس متفاوت بودن بیشتر از همیشه باعث میشود حس تنهایی درون ما جوانه بزند، رشد کند و تمام قلب و روح ما را در بر بگیرد.
نمی دانم شاید شما هم مانند من از حس متفاوت بودن رنج یا لذت ببرید. اصلاً شاید تمام آدم ها این حس را درون خودشان داشته باشند، نه؟
فائزه _ دستنوشته های دلم: شمارۀ 1
4 نظر
خیلی عالی بود آفرین 👌
خیلی ممنون 🙏🏻🥰
هههههه ما هم راحت تریممم با خودمونی اگه بنویسیدددد😍😹😹
😂😂💙🤍