منفور
- faeze
- سایر نوشته ها
یک روز از خواب بیدار شدم و دیگر هیچچیز شبیه قبل نبود. وقتی میگویم هیچچیز، منظورم این است که حتی گیاه داخل گلدانی که هر روز با عشق به آن آب داده بودم نیز خشکیده بود. مادرم دائماً به خاطر چیزی که نمیتوانستم باشم سرزنشم میکرد و پدرم به خاطر چیزی که بودم دیگر بهم لبخند نزد. خواهر و برادری نداشتم که به آنها پناه ببرم. اگر منظورتان برادر کوچکم است که باید بگویم 6 سال سن آنقدر بزرگ نیست که بشود در آغوشش پناه برد.
دوستم بهم پیام داد و گفت: به نظرم دیگه بهتره با هم بیرون نریم. مامانم از تو خوشش نمیاد.
دوستپسرم؟ نکند فکر کردهاید قرار است مثل داستانها بردارد بگوید: اوه عزیزم. من عاشقت هستم و مهم نیست بقیه چی میگن. من هنوز هم دوستت دارم.
ولی خب. متأسفم و مثل مادربزرگ دوستم یا بهتر است بگویم دوستِ سابقم، باید گفت: زندگی واقعی هیچجایی برای دلخوشی ندارد.
آری. من یک روز چشم باز کردم و دیدم تبدیل شدهام به یک بزرگسال بدقواره که حالش از عکس توی آینه بهم میخورد. از عکسهای داخل آلبوم نیز حالم بهم میخورد. از اینکه از من عکس بگیرند نیز حالم بهم میخورد. چرا؟ خب واضح است. چون از تمام چیزی که بودم و هستم و خواهم بود حالم بهم میخورد و کاملاً آگاهم که هیچگاه قرار نیست با علاقه عکسهای خود گذشتهام را ببینم و بگویم: اوه عزیزم یادش بخیر.
نه واقعاً یادش هیچ هم بخیر نباشد. یاد هیچچیز و هیچکس و هیچزمانی.
یک آدم منفور چگونه میشود یادش بخیر شود؟
یادم نمیآید از چه زمانی اینقدر منفور شدم. اما میدانم یک روز از خواب بلند شدم و فهمیدم قرار نیست هیچکس دوستم داشته باشد. هر زمان عشقی ورزیدم، به جای عشق نفرت به صورتم سیلی زد.
احتمالاً شما نیز حالتان از من و حرفهایم دارد بهم میخورد. متأسفم اگر اینطور است. زیرا از یک آدم منفور چیزی بیشتر از این نمیشود انتظار داشت.
روزی چشمهایم را باز کردم و دیدم دیگر هیچی حس نمیکنم. گلم خشکیده بود. دوستم، دوستپسرم و تمام اعضای خانوادهام رهایم کرده بودند و صورت توی آینه نیز خیلی حالبهمزن بود.
کاش هیچوقت بیدار نشده بودم. کاش هیچوقت از دنیای خیالی و متوهم خودم چشم باز نکرده بودم. کاش تا ابد خودم را گول زده و خیال میکردم هنوز هم دوستداشتنی و کافی هستم. حداقل برای افرادی که دوستشان دارم و برایم کافی بودند.
من دیگر نمیدانم باید چه کنم. به هر دری زدهام. هرکاری که باید کنم انجام دادهام. اما هیچوقت برای هیچکس کافی و دوستداشتنی نشدم.
دلم میخواهد دوباره چشمهایم را ببندم و باز کنم و ببینم باز در دنیای خیالی خودم سیر میکنم. باز توهم این را دارم که دوستپسرم همهجوره دوستم دارد و قرار نیست رویم پا بگذارد. دوستم هنوز هم از وقت گذراندن با من خوشحال است و حرفهای بقیه رویش اثری نمیگذارد. خانوادهام رهایم نکرده و به خاطر چیزی که هستم سرزنشم نمیکنند. اوه میدانم. میدانم خیلی دارم تکرار میکنم. گویی میان این جملات گیرافتادهام. الان حتی دیگر نمیدانم کیستم. چیستم.
بهراستی من چیستم؟ امروز که چشمهایم را باز کردم تازه فهمیدم من تمام مدت چه بودهام.
زمانی که بیدار شدم، موبایلم را چک کردم. پیامی برایم ارسال شده بود. و پیام متن این چنین بود:
« سلام. به دنیای واقعی خوش آمدی. روزهای خوشت به پایان رسید. تو از امروز دختری هستی که هیچکس قادر نخواهد بود دوستش داشته باشد. مهم نیست چه قدر تلاش کنی، هر قطره از عشقت فقط و فقط باعث خشکیدن عشق طرف مقابل می شود. درست مانند گلدان لب پنجره ات. دنبال علتش نباش و فقط بپذیر. تو هیچوقت دوست داشته نخواهی شد. »
باید اعتراف کنم بعد از خواندن این متن عین گلدانم خشکیدم. همانطور خشکیده به موبایلم خیره شده بودم و نمیدانستم این پیام از کجا آمده. اولین ریکشنی که احتمالاً هر آدم تازه منفور شدهای از خودش نشان میداد را از خودم نشان دادم. خندیدم. درواقع قهقهه زدم. موبایل را خاموش کردم و از جایم بلند شدم.
_ کی اینقدر بهم حسودی میکنه که خبر نداشتم؟
رفتم جلوی آینه. به خودم لبخند زدم. ولی او به من لبخند نزد. لبخندم محو شد. دستم را به سمت آینه بردم. او هم آورد اما قلبم خالی شد. حسش مانند روزهای قبل نبود. از اتاقم بیرون رفتم و کمکم متوجه شدم پیام سرکاری نبوده. نفرت را از تکتک آدمهای نزدیکم دریافت کردم و هنوز دو ساعت از بیدار شدنم نگذشته و تقریباً دیگر هیچکس را ندارم که حداقل ادعا کند دوستم دارد. اگر میگویم تقریباً، منظورم خودم درون آینهام. چون حداقل دستش را برایم بالا آورد. چه بگویم. هنوز هم خودم را گول میزنم؟
سه روز به همین منوال گذشت. روز اول چیزی نگفتم. احتمالاً چون شوکه بودم. روز دوم گریه کردم. روز سوم گریه کردم و التماس کردم دوستپسرم برگردد. و الان روز چهارم است. روبهروی آینه ایستادهام و به خود حال بهم زنم نگاه میکنم. دستم را بالا آوردم. او نیز دستش را بالا آورد. اما بهم لبخند نمیزد. البته من نیز دیگر به او لبخند نمیزدم. تصویر داخل آینه تنها کسی بود که زورم بهش میرسید و نیازی نمیدیدم التماسش کنم.
در اتاقم باز شد.
_ شب مهمون داریم. امیدوارم رعایت کنی و رفتار احمقانهای ازت سر نزنه.
خواستم بگویم چه رفتار احمقانهای که مادرم در را کوبید. قلبم باری دیگر صدا داد. البته صدایش کم بود. روز اولی که آن همه نفرت به سمتم هجوم آورده بود، صدای قلبم خیلی بلند بود. آنقدر که یک لحظه افتادم و به سختی نفس کشیدم. من آدم خیلی وابستهای نیستم. البته فقط نسبت به خانواده. زمانی که دوستم رهایم کرد خیلی صدای قلبم بلند بود. وقتی دوستپسرم نیز به راحتی گفت دیگر حسی بهم ندارد و بدون هیچ توضیحی رفت، آنقدر صدایش بلند بود که هیچچیز نمیشنیدم.
به سمت گلدانکم رفتم. بهش لبخند زدم و آب پاش را برداشتم.
_ ولی تو هنوزم منو دوست داری مگه نه؟
قطرهای روی برگش افتاد. برگ خشکیدهاش پودر شد.
_ معذرت می خوام. معذرت می خوام.
قطرههای بیشتری رویش ریخت. بیشتر و بیشتر پودر شد و تنها یک برگ خشکیده رویش ماند. شاید به خاطر این بود که آب پاش آبی نداشت و اشکهایم نیز کمکی به زنده کردنش نکرد.
از جایم بلند شدم. گلدانکم را روی تخت گذاشتم. خودم پایین تخت نشستم و رو به او زانو زدم.
_ معذرت میخوام. من صاحب نفرتانگیزی بودم و عشقم برایت هیچ بود. دیگه بهت عشقی نمیورزم.
به او تعظیم کرده و اشک ریختم. اشکهایم دستانم را میسوزاند. درست مانند آن برگهای خشکیده. گلدانکم را برداشتم و بردمش داخل باغچه خاکش کردم. دیگر بهش آب ندادم. رویش تف کردم و گفتم: تو گلدان مزخرف و به درد نخوری بودی. امیدوارم دیگه هرگز رشد نکنی.
بعد هم اشکهایم را پنهان کردم و در آن قبرستان تاریک و سرد رهایش کردم.
مهمانها آمدند. یکی پس از دیگری از کنارم رد شد و کاملاً نادیدهام گرفت. به آشپزخانه رفتم تا چای بریزم. مادرم پسم زد.
_ برو اونور. نمیخوام چایی سرد و بد رنگ جلوی مهمونام گذاشته بشه. لطفاً دست به هیچ چیز نزن.
پدرم آمد و برادر کوچکم را بغل کرد. سیب قرمزی از ظرف میوه برداشت و به او داد. بعد هم رو به مادرم کرد و گفت:
_ کیک پسرکمون و کی میارن؟
تولدش بود. میدانستم. این را هم می دانستم که تولد من و پسرک کوچکشان در یک روز است. ولی خب قاعدتاً یک آدم منفور متولد شدنش جشنی ندارد.
رفتم داخل اتاقم. چون مادرم خواست کمتر جلوی مهمانها باشم. موبایلم را برداشتم. کسی بهم پیامی نداده بود. رفتم و دوباره پیامی که بهم داده شده بود تا منفور بودنم را اعلام کند باز کردم. شمارهاش ناشناس بود. زدم روی شماره و تماس گرفتم. ولی بوق نخورد. دوباره و دوباره تماس گرفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد. عصبانی موبایلم را پرت کردم.
فردا روز پنجم بود و به نظرم همه چیز ناعادلانه میآمد. بیمعطلی رفتم بیرون و سر مادر و پدرم داد زدم.
_ مگه من چیکارتون کردم؟ هان؟ چرا اینقدر ازم متنفرید؟ میشه فقط یک دلیل کوفتی بیارید؟
هر دو پوکر به من خیره شده بودند و بعد هم با تأسف سر تکان دادند.
_ با شماهام. چرا با من حرف نمیزنید؟ مگه کرید؟
_ درست صحبت کن دختر چشم سفید.
_ چه عجب بالاخره صدام و شنیدید.
_ چی از جونمون میخوای؟ ها؟
مادرم به سمتم هجوم آورد و یقهام را گرفت. شوکه به حرفهایش گوش سپردم.
_ چرا از اینجا نمیری که از دستت راحت شیم؟ هان؟ چرا درکمون نمیکنی؟ هیچکس یک بچهی منفور نمیخواد. میدونی چه قدر خجالتآوره که هیچکس بچهت و دوست نداشته باشه؟ میدونی چهقدر سخته که هرکار کنی نتونی یک دلیل کوفتی پیدا کنی تا شاید بشه کسی که همه میگن بچته رو دوست داشته باشی؟ آره؟
اشکهایم دوباره سرازیر شدند. قطرهای روی دست مادرم ریخت و دستش را سوزاند. صورتش را جمع کرد و دستش را پس کشید.
_ اَه لعنت بهت.
پدرم بلند شد و رفت برادرم را که به گریه افتاده بود بغل کرد. بعد هم با خشم به من نگاه کرد: چرا خودت بهمون یک دلیل نمیدی که ازت متنفر نباشیم؟ اگه میتونی بگو.
چیزی نداشتم بگویم. فکر کردم. سعی کردم دلیلی بیاورم. اما هیچ چیز نبود. من…من واقعاً یک منفور زاده شده بودم. همین. عقبعقب رفتم. آرام گفتم:
_ من…نمیدونم فقط…میدونم هیچوقت نخواستم منفور باشم.
_ اگه نمیتونی منفور نباشی پس دست از سر من و بابات و پسرمون بردار. اینقدرم رو مخ ما راه نرو. ای وای غذام سوخت. لعنت بهت. وجودت مایۀ عذابه.
وجودم مایۀ عذاب بود. آره. من، از اول هم نباید وجود می داشتم.
این کوچهی دوم بود که پشت دیوار قایم شده و یواشکی او را زیر نظر داشتم. این اولین بار است که دوستم را تعقیب میکنم بنابراین خیلی استرس دارم و دستهایم میلرزند. یعنی تمام منفور اولیها مانند من هستند؟ در خانه که بسته میشود، دوستم دوباره راه میافتد. درست مانند کوچهی اول. در خانهی اول، با یک دختر همسن و سال ما حرف میزند و درب خانهی دوم را نیز پسری به سن و سال ما باز کرد.
خب…اینطور که بویش میآید دوستم تماماً مرا دور انداخته و حال برایش خودش افتاده دنبال کوچه ها و درب خانه ها را یکی یکی میزند تا شاید کسی را بتواند جایگزین من کند. هه! زهی خیال باطل. او باخت داده است، بدجور هم باخت داده.
داشتیم وارد کوچهی سوم میشدیم که ناگهان دوستم مرا دید. هول شده و پشت دیوار قایم شدم. خدای من چه قدر کار ضایعی بود…
_ تو اینجا چی کار میکنی؟ داشتی منو تعقیب میکردی؟
به ناچار از پشت دیوار بیرون آمدم و درحالی که سرم پایین بود گفتم:
_ ببخشید…میخواستم باهات حرف بزنم ولی نمیدونستم از کجا شروع کنم…به خودم که اومدم دیدم همینطوری دارم دنبالت میام…
پوزخندی زد و دست به سینه ایستاد. هیچوقت همچین پوزخندی نزده بود. لااقل نه به من.
_ که اینطور…بیا بریم ببینم به پلیسم همین دری وری ها رو تحویل میدی یا نه.
پلیس؟ با اینکه هنوز نرفتم باز هم میتوانم حدس بزنم که بدون آنکه اسمم را بدانند، مرا به زندان انداخته و دست آخر هم به جرم تجاوز و قتل اعدامم خواهند کرد. فقط چون یک آدم منفورام که هیچکس نمیخواهد وجود داشته باشد؛ حتی خودم!
_ من فقط…میخواستم حرف بزنیم.
_ خب بگو. میشنوم. فقط سریع چون کار دارم.
_ کار داری؟ نکنه داری برای خودت در به در دنبال دوست میگردی؟
بلند خندهای سر داد و با تمسخر بهم خیره شد.
_ باورم نمیشه همچین توهمی توی مغزت باشه. چیه نکنه فکر کردی به خاطر نبود تو در عذابم و دارم التماس بقیه رو میکنم دوستم بشن؟
چشمانش را در کاسه چرخاند و آهی کشید. سپس ادامه داد:
_ ببین دختر جون…
دختر جون؟ این طور مورد مخاطب قرار گرفتن توسط بهترین دوست سابقم، باعث میشود بیشتر از قبل صدای قلبم را بشنوم.
_ من نمیدونم واقعاً چرا دنبالم راه افتادی و میخوای به چیبرسی. هیچ دلیلی هم ندارم که برات توضیح بدم دارم چیکار میکنم. البته چرا بگذار بگم تا دیگه توهم راجع به من نداشته باشی توی مغزت. من و دوستهام، تأکید میکنم دوستهام، پس یعنی قبلاً دوستم بودن! آره خلاصه من و دوستهام داریم برای ساخت یک فیلم دنبال بازیگر میگردیم. این آدمها هم بازیگرهای منتخب بودن. من اومدم حضوراً ازشون دعوت کردن برای شروع پروژه. افتاد؟
چه قدر احترام. چه قدر احترام نصیب آن آدمها شده بود وقتی هنوز هیچ کاری نکرده بودند و آنوقت من، با هر کلمهای که میشنیدم خرد و خردتر میشدم. تمام آنها همسن من بودند. ولی من هیچ شباهتی با هیچکدامشان ندارم. حتی دیگر حس نمیکنم با دوست سابقم هم علاقهی مشترکی داشته باشیم. با وجود اینکه ایدهی این پروژه را خودم بهش گفته بودم و قرار بود با هم انجامش بدیم.
_ آهای با توعم…گفتم چی کار با من داشتی زود بگو باید برم.
سرم را پایین انداختم. دیگر یادم نمیآمد برای چه به دیدنش رفته ام. تنها گفتم:
_ چرا؟
_ چی چرا؟
_ فقط بهم بگو چرا اینقدر ازم متنفری؟ چیشد که حس کردی ازم بدت میاد؟ لطفاً فقط دلیلش و بهم بگو همین.
دستش را با حالت کلافگی به سمت سرش برد و شقیقهاش را ماساژ داد. چه قدر برایش عذاب آور شدهام.
_ آخه این چه سؤال مسخرهایه. چمیدونم دلیل زیاده.
_ خب فقط یکیشو بگو.
_ خب چه جوری بگم…ببین تو فقط خیلی…خیلی نفرت انگیزی. همین. دست خودم نیست نمیتونم به عنوان دوستم قبولت کنم. حتی به عنوان یک غریبه هم نمیتونم. نمیدونم چرا فقط خیلی حس بدی بهم میدی. میشه دست از سرم برداری؟
یعنی تا این اندازه نفرت انگیز هستم؟ آخر این هم شد دلیل؟ یک شبه چه بر سر من و حسی که به دیگران میدادم آمده؟
_ پس قبلاً چه جوری دوستت بودم؟ هان؟ آخه چیشده یکهویی که تا این اندازه ازم متنفری؟ کاری کردم؟
_ وای بس کن دختر. چرا اینقدر دنبال دلیل و مدرکی؟ اینقدر سخته بپذیری نفرت انگیزی؟
_ سخته. خیلی هم سخته. کاش فقط یه ثانیه نفرت انگیز بودی تا میفهمیدی چی میکشم.
دوباره خندید.
_ خب…باید بگم من هرکار کنم هم عین تو نمیشم پس نمیفهممت. حالا هم برو. امیدوارم دیگه نبینمت واقعاً. ایش کل انرژیم و از بین بردی دیگه امروز نمیتونم کار کنم.
رفت. من نرفتم. همانجا ماندم. در کوچهی سوم. کنار دیوار نشستم. گریه کردم و گریه کردم. هر کس که رد میشد صورتش را جمع میکرد و با حالت انزجار بهم نگاه میکرد. من یک دختر حال بهم زن بودم که گریه میکرد و خالی نمیشد.
در کافه نشسته بود. همان کافه ای که برای اولینبار رفته بودیم سر قرار. و احتمالاً قابل حدس باشه که روی صندلی من اما یک دختر جدید نشسته بود. دختری که برخلاف من یک آدم منفور نبود. نمیدانم چرا دنبالش گشتم. سه روزیست لب به غذا نزدم و شبانهروز دنبالش گشتم. از آنجایی که بلاک بودم تنها راه همین بود. اینکه کنار خانهاش منتظر بمانم و بمانم. بعد از آن روزی که چشم باز کردم و همه چیز عوض شده بود، حس میکنم همیشه منتظر بودم؛ تمام زندگیم را. منتظر اینکه حداقل بخش کوچکی از عشقی که به بقیه بخشیدهام را بهم ببخشند. اما خب، گویی عشقم برگهای گلدانکهای تمام آدمهایم را خشکیده.
میخندیدند. دستش را گرفته بود. دوباره قلبم آنقدر بلند به صدا درآمد که پاهایم لرزیدند. برایم سخت بود دیدن آن صحنه، اما نمیتوانستم حرکت کنم. تمام این راه را آمده بودم تا جوابم را بگیرم. جوابی که گویی در دست خانواده و دوستانم نبود.
بالاخره ناهارشان را خوردند و بلند شدند. از در که بیرون آمد مرا دید، اما ندید. از کنارم رد شد. صدایش زدم. به روی خودش نیاورد. دوباره صدایش زدم. دختری که همراه باهاش بود برگشت و با اخم نگاهم کرد. آهی کشید و برگشت.
_ چی از جونم میخوای؟
_ من…
به دختر نگاه کردم و با خجالت سرم را پایین انداختم.
_ میشه تنها حرف بزنیم؟
دوباره آه کشید. تمام آدمها زمانی که با من حرف میزنند دائم نفسشان میگیرد. به طرف دختر برگشت و معذرت خواهی کرد و گفت سریع بر میگردد. دختر لبخندی زد و گفت اشکالی ندارد. رفت و داخل ماشین منتظرش ماند. برخلاف من، او منتظر کسی بود که قطعاً برمیگشت.
_ خب؟…چیه؟
نگاهش کردم. چشمانش فرق داشتند. شبیه کسی که تا همین چند روز پیش دوستم داشت، نگاهم نمیکرد. جلوی او دیگر نتوانستم بغضم را قورت بدم. اشکانم سرازیر شدند.
_ فقط…من فقط یک دلیل میخوام. همین.
کلافه دستی به موهایش کشید و چشمانش را بهم فشار داد.
_ میشه لطفاً خودت رو جمع و جور کنی؟ هیچ خوش ندارم دوست دخترم نگران چیزی بشه.
_ ولی منم دوست دخترت بو…
_ دیگه نیستی. دیگه نیستی لعنتی. و نمیخوام به این فکر کنم که یک روزی با همچین آدم منفوری وقت میگذروندم.
وقت میگذراند؟ فقط همین؟
_ دلیل میخوای؟
_ آره
_ با این دلیل میخوای چیکار کنی؟ خودت رو قانع کنی که منفوری؟
_ من فقط به نظرم خیلی همه چیز غیر منصفانهست.
بلند خندید.
_ اوه جدی؟ اگر یک نفر دیگه منفور میشد چی؟ بازم نظرت همین بود؟
اگر یک نفر دیگر منفور میشد؟ شاید قبل از آن روز منم درکش نمیکردم، اما حال میدانم چه میکشد.
_ آره. باز هم نظرم همین بود.
_ دروغه.
_ نیست.
_ اوه خدای من. دلیل کوفتی میخوای برای چی؟ اصلاً چه دلیلی میتونه وجود داشته باشه؟ من حسی بهت ندارم همین. البته چرا دارم. حس نفرت. الانم که کنارمی دیگه نمیتونم تحملت کنم. بسمه.
_ صبر کن…
دستش را گرفتم و پسم زد.
_ دستت و به من نزن. عجب آدم کنهای هستی.
_ صبر کن. لطفاً. فقط یک دلیل. چرا دیگه بهم حسی نداری؟ آخه چیشد یک دفعهای؟
_ وای خدای من. حالا فهمیدم منظورت چیه. من قراره کلی دلیل برات بچینم و تو هم تا شب هی بگی چرا این دلیل چرا اون دلیل. بابا ولم کن دیگه. دلیل بزرگتر از اینکه حالم ازت بهم میخوره؟
به سمت ماشینش رفت و بدون معطلی حرکت کرد. من اما باز هم همانجا منتظر ماندم. درحالی که اشک میریختم زیر لب التماس میکردم: فقط یک دلیل. یک دلیل بیارید که چرا کسی نمیتونه دوستم داشته باشه؟
به خانه برگشتم. آنروز، هشتمین روز از منفور شدنم بود. و من دیگر نمیتوانستم ادامه دهم. در فیلم و سریالها زیاد دیده بودم. اینکه یک آدم مورد تنفر بقیه قرار میگیرد، طرد میشود، رها میشود و با وجود این دوباره سرپا شده و به درخشیدن ادامه میدهد. اما متأسفانه در زندگی واقعی همه چیز سختتر و متفاوتتر است. کشویم را باز میکنم و بسته قرص را برمیدارم. حرفهای مادربزرگ دوست سابقم را مرور میکنم:
زندگی واقعی هیچ جایی برای دلخوشی ندارد؛ به جز عشق. و اگر عشقی نباشد، زندگیای نباشد.
آخرین قرصم را نیز قورت میدهم. سینهام میسوزد. کمی سرگیجه دارم اما صدای موبایلم را میشنوم. پیام جدید. بازش میکنم:
« تبریک میگم. آزمون یک هفتهایه شما به پایان رسید. شما دیگر منفور نیستید و از امروز دوباره میتوانید عشق بورزید و عشق دریافت کنید. امیدواریم از این آزمون زنده بیرون آمده باشید؛ زیرا که از امروز تمام آدمهای روز زمین عاشق شما خواهند بود و شما را میپرستند. »
گوشی از دستم افتاد. دیگر دیر شده بود. آنقدر خسته بودم که دیگر برای دریافت عشق جان نداشتم. چشمم به باغچه افتاد. گلدانکم جوانه زده بود.