میشه فقط منو ببینی؟
- faeze
- سایر نوشته ها
دیروز به طرز باورنکردنی ای یکی از دوستان دوران دبیرستانم و دیدم. خیلی برام عجیب بود که بعد از این همه مدت اونجا دیدمش، اونم تو لباس فارغ التحصیلی دانشگاه و تازه اون کسی بود که داشت از من عکاسی میکرد. خیلی موقعیت عجیب و در حین حال قشنگی بود. واقعاً زمانی که دیدم اون اونجاست، بهم حس توی خونه بودن و داد.
تا چند ماه پیش حاضر نبودم با هیچکدوم از بچه های دوران دبیرستانم رو به رو بشم. همش فکر میکردم اگر با اونا رو به رو بشم، دوباره تبدیل میشم به همون فائزۀ چند سال پیشی که واقعاً ازش راضی نبودم. هر چی میرم جلوتر، از اینی که هستم بیشتر از اون چیزی که بودم راضیم.
میدونم احتمالاً این باید چیز خوبی باشه. ولی از طرفی از اینکه از خود گذشته م زیاد خوشم نمیاد ناراحتم. آخه فائزۀ گذشته خیلی گناه داشت. واقعاً دلم براش میسوزه و همچنین ازش ممنونم. چون اگر اون روزای سخت و تحمل نمیکرد، اگر اون موقعیت های مزخرف و رو اعصاب و تحمل نمیکرد، من الان اینجا نبودم و اینطوری از اون روزا حرف نمیزدم. من از فائزۀ گذشته ممنونم که با وجود اینکه اشتباهات زیادی کرده، باز هم تمام تلاشش این بوده که به من نزدیک تر بشه و الان هم شده. ازش ممنونم که برای نزدیک شدن به من به هر دری زد و سختی کشید. ازش ممنونم که برای نزدیک شدن به من از خیلی ها فاصله گرفت و گذاشت خیلی ها از زندگیش برن. ازش ممنونم که از موقعیت های متفاوت و حتی شاید دوست داشتنی برای خودش دوری کرد تا من کمتر درد بکشم. درسته؛ درواقع همیشه هر دو داریم درد میکشیم اما اینکه بدونم همو داریم بهم حس خیلی خوبی میده.
همیشه دلم میخواد بهش بگم
دلم میخواد چشمای فائزه کوچولو رو بگیرم، صورتش و برگردونم سمت خودم و بگم فقط به من نگاه کن. چون زمانی که به من نگاه کنی متوجه میشی که تا الان هر سختی ای که کشیدی جواب داده. به من نگاه کن که چه جوری همیشه بهت افتخار میکنم و دوستت دارم. به کس دیگه ای نگاه نکن. هیچکس رو با خود کوچولوت مقایسه نکن، چون تمام اون افرادی که داری میبینی همسن من هستن، روی بزرگ ترِ تو. تو نمیتونی کودک درون اونا رو ببینی و اونا هم نمیتونن تو رو ببینن. فقط من میتونم تو رو ببینم، پس تو هم فقط منو ببین باشه؟
من خیلی دوستت دارم. دلم میخواد تمام زندگیم و وقف نزدیک شدن به تو بکنم و اینکار رو هم حتماً انجام میدم. تو فقط بازی کن. تو فقط کودکی کن. دیگه لازم نیست نقش بزرگسالی من روی دوش های تو باشه. منم دیگه لباس تو رو از تنم در میارم و میدم به خودت. بهتره هر کس نقش خودش و ایفا کنه، مگه نه؟
فقط اینو بدون من همه جوره کنارتم. اون تصاویری که توی ذهنت نقش بسته و دوباره نگاه کردن بهشون برات دردناکه، دستت و میگیرم و با هم به اونا نگاه میکنیم. تا زمانی که دیگه با ترس چشمات و نبندی و پشتم قایم نشی. تا زمانی که متوجه بشی اون تصاویر فقط تصویرن. تصویرهایی که دیگه حتی وجود هم ندارن. گذشته ن و به تاریخ پیوستن. تازه نه اون تاریخی که همه لای کتاب ها دنبالش بگردن و ببیننش. اون تاریخ فقط داخل ذهن ما میمونه. هیچکس قادر به دیدنش نیست. هیچکس به جز ما. پس اون تصاویر میشن رازی بین من و تو. فقط ما ازش خبر داریم و میتونیم در موردشون با هم حرف بزنیم، کلی فحش بدیم، عصبانی بشیم، گریه کنیم و بخندیم. قشنگ نیست؟ خیلی حس خوبی داره. ما تمام احساساتمون و با هم حس میکنیم.
تمام اینا رو گفتم که بگم منم قبلاً عین تو از همۀ اون تصاویر بدم میومد و دلم میخواست برگردم به گذشته تا فقط پاکشون کنم. اما الان، تو همین لحظه دیگه ازشون بدم نمیاد؛ چون بهونه ای هستن برای اینکه با تو حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم. خوشحالم که این تصاویر توی ذهنمون وجود دارن. خوشحالم از این که تو، وجود داری.