هزار تکه از او

خشمگین و عصبانی سنگی برداشتم و به طرفش پرتاب کردم.
آینه هزار تکه شد!

تکه‌ای از زمین برداشتم؛
بر روی صورتم زخمی عمیق به‌جا گذاشتم؛
تا یادم نرود دردی که با دیدن او به جانم افتاد را!

تکه آینه‌ی آغشته به خون را بالا می‌آورم؛
هنوز هم درون آینه،
آن موجود زشت و مزخرف با پرویی به چشم‌هایم زل زده است.
انگار زخم روی صورتش برای او دردی ندارد؛
و تنها این من بودم که باید درد را تحمل می‌کرد!

اشکی از درماندگی از چشمانم چکید؛
سر خورد و از زخمم گذشت؛
رد قرمزی به‌جا گذاشت.

به پایین خیره شدم؛
هزار تکه از آن موجود روی زمین افتاده بود.
او از بین نمی‌رفت؛
و هر چه بیشتر می‌شکست،
بیشتر از بین نمی‌رفت!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *