و او میخی بود.
میخی که نه به دیوار متصل بود و نه در جعبه ابزار آرمیده بود.
او میخی بود که روی زمین افتاده
و در پای فردی فرو رفته بود.
و درد میکشید؛
اما فریاد و نالهی فرد زخمی، نمیگذاشت صدای رنجش خودش را بشنود.
او تنها یک میخ بود؛
و نه میخی که تابلویی از آن آویزان شده باشد.
او میخی بیمصرف بود که روی زمین انداخته شده و رویش پا گذاشته شده بود.
فرد زخمی فریاد میزد و کمک میخواست.
او نیز کمک میخواست، اما میدانست کسی صدایش را نمیشنود.
چکش تنها به حال خودش افسوس میخورد و با خود فکر میکرد: کاش قبل از زمین افتادنش باری دیگر به سرش ضربهای میزدم و دلم خنک میشد، هر چه باشد از بیکاری بهتر است!
و تابلو آه میکشید و از اینکه به خاطر نبود آن میخ مزخرف مجبور است تمام عمرش را روی میز یا قفسه بنشیند و خاک بخورد، عصبانی بود.
و کفش حرص میخورد و غرولند میکرد؛ زیرا به خاطر آن میخ بیریخت مجبور بود هفتهها دیگر بیرون نرود تا پای زخمی صاحبش بهبود یابد.
اما هیچکس نمیدانست که او تنها یک میخ بود؛
و نه حتی یک میخک که در چایی انداخته شود و آنرا خوشبو سازد.
یا میخکی که روی دندانی زخمی گذاشته شود تا دردش را تسکین دهد.
او میخی منفور بود که در پایی فرو رفته و نه تنها به درد نخورده، بلکه دردی نیز ایجاد کرده بود.
و او میخی بود که ناخواسته روی زمین انداخته شده بود؛
فردی آنرا انداخت و خودش نیز رویش پا گذاشت!
اما کسی هیچوقت آن فرد را مقصر ندانست.
زیرا او میخی بود که هیچوقت،
به خاطر میخ بودنش،
دوست داشته نشد.
2 نظر
عالی بود عزیزم
ممنونم از نگاهت خوشگلم 💙💙💙