و ناگهان بادی وزید و نور را با خودش برد

هوا روشن بود و پر نور.
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید؛
بوی باران و خاک خیس خورده را حس کرد.
نفسش را بیرون داد
و چشمانش را باز کرد.
هوا تاریک شده بود.

کبریتی برداشت و دوباره فانوس را روشن کرد.
آنرا بالا برد و به پنجره نزدیک شد.
جنگل تاریک بود و ساکت.
ترسی که در دل داشت را نادیده گرفت و به طرف در رفت.
اولین قدمش را که بیرون گذاشت،
باد با شتاب در را به رویش بست.
انگار خانه از دست او عصبانی شده بود،
به خاطر ترک شدنش.

ناگهان صدایی شنید.
برگشت و با ترسی که سعی در نادیده گرفتنش داشت، فانوس را بالا برد.
به اطرافش نگاهی انداخت.
اما طولی نکشید که بادی وزید.
چشمانش بسته شدند.
نفس عمیقی کشید و بوی بارانِ معلق در هوا را تا ته سرکشید.
چشمانش را باز کرد.
همه جا تاریک شده بود؛
اما اینبار دیگر کبریتی برای روشن کردنِ فانوسش نداشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *