سرش درد میکرد. کنار پنجره رفت و آنرا باز کرد. چشمانش را بست و اجازه داد نسیم گونههایش را نوازش کند؛ سپس نفس عمیقی کشید و نسیم خنک آن روز را تا آخرین ذره بلعید. حال وقتش بود مانند هر روز چشمانش را باز کند و با دستش جلوی نور خورشید را بگیرد؛ سایهای که از اینکار روی صورتش ایجاد میشد، به او احساس قدرت و امنیت میداد.
گرمای خورشید را با تمام وجود احساس میکرد. صدای دریا به گوش میرسید؛ صدای موجهایی که دست در دست هم عموزنجیرباف بازی میکردند و با صدایشان لالایی سر میدادند. باد میوزید و برگهای درختان را به صدا درمیآورد. در یک طرف صدای جیرجیرک و پرندگان خوشصدا میآمد و در طرفی دیگر، صدای سکوتی مملو از صدای آرامش.
برای چند ثانیه سعی کرد لبخند بزند. اما طولی نکشید که لبهایش مانند فنر دوباره سرجای خودشان برگشتند. پلکی زد؛ نسیم محو شد، خورشید محو شد، دریا و طبیعت پر هیاهو نیز محو شدند. تنها سکوت ماند، اما نه سکوت پر از آرامش، تنها سکوتی گوشخراش پر از دلتنگی و تنهایی ماند و دوباره سرش را به درد آورد. به دیواری که برای چند ثانیه تصور کرد پنجرهای به روی دلتنگیهایش است نگاهی انداخت. گچ تکه شده را از روی زمین برداشت و مانند هر شب، خط دیگری کنار خطهای روی دیوار انفرادیاش کشید.
نمیدانست اگر روزی از زندان آزاد شود، آیا باز هم میتوانست به زندگیش ادامه دهد؟ باز هم میتوانست تمام آن حسهایی که حال از آنها تنها تصویری نصفه نیمه باقی مانده بود را احساس کند؟
خط دیگری روی پنجرهی خیالیاش کشید. میدانست این گول زدن خودش است، اما ترجیح میداد به امید واهیاش در این قفس پر و بال دهد تا شاید روزی توسط آن به سوی آزادی پرواز کند. تا شاید روزی چوبخطها تبدیل به چماقی شدند و شیشهی دیوار خیالیاش را خرد کردند. تا شاید نوری از لابهلای ترکهای دیوار به صورتش بتابد و او را مجبور کند، دستش را با قدرت جلوی نور بگیرد.