کودکانی به‌ نام احساسات

روزی‌روزگاری، موجوداتی متولد شدند به‌نام احساس.
درست زمانی که اولین انسان متولد شد، اولین احساس نیز با او چشم به‌جهان گشود: حس نیاز به بقا

اما طولی نکشید که تعداد احساسات روزبه‌روز بیشتر شد. هر حس، حسی دیگر به‌وجود می‌آورد و همین شد که زندگی انسان‌ها به زندگی احساسات گره خورد.

احساسات آرام و قرار نداشتند؛ همواره همچون کودکی شیطنت می‌کردند و از این‌طرف به آن‌طرف می‌دویدند. گاهی از نردبان بالا می‌رفتند و بر روی ابرها می‌نشستند.
و گاهی هم پناه می‌بردند به قعر دریاها و در تاریک‌ترین نقطه‌ی آن، جا خوش می‌کردند.

آنها درست مانند کودکان لطیف بودند و بازیگوش. پاک بودند و زلال.‌ بدیهی‌ست که در آغاز، انسان‌ها آنها را دوست داشته‌باشند؛ اما کم‌کم از این که نمی‌توانستند کنترلشان کنند، کلافه شدند‌.
موضوع اینجا بود که احساسات عاشق رهایی و آزادی بودند و از اینکه چیزی جلوی آن‌را بگیرد متنفر بودند. اگر انسان‌ها سعی می‌کردند جلوی احساسی را بگیرند و سرکوبش کنند، آن حس بدتر لج می‌کرد.
روزی یک انسان از دست شیطنت حسی عصبی شد و فریاد زد:« دِ آخه یک‌جا بتمرگ دیگه بچه. اینقدر ندو! »

و آن احساس که « غم » نام داشت، سکوت کرد‌. انسان خشنود شد که بالاخره توانسته روی حسی تسلط پیدا کند. اما غافل از آنکه آن حس، جایی کمین کرده‌ و سپس در بدترین زمان ممکن، خودش را نشان داد. یک روز که آن انسان بسیار خوشحال بود، « غم » پرید بیرون و زبان‌درازی کرد.

اینگونه شد که جنگی میان احساسات و انسان‌ها به‌وجود آمد. هیچ‌یک دیگری را درک نمی‌کرد و هردو سعی داشتند تسلط دیگری را به‌دست بگیرند.
هیچ‌یک هیچوقت نفهمید که تنها درک متقابل است که می‌تواند ارتباط انسان‌ها و احساسات را پایدار سازد.
اما آیا این شدنی بود؟
زیرا که هردوی آنها عاشق آزادی بودند و از کنترل‌شدن متنفر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *