خبر دارم چه خبری. سر و کلهی یک موش عجیبالخلقه در خانهی مادربزرگم پیدا شده! عجیبالخلقه که میگویم منظورم این نیست که به جای دست و پا، بال یا مثلاً پنج دُم و دو سر داشته باشد. منظورم عجیبالخلقهی ذهنیست.
چندین روز است که دایی و خالههایم درگیر گیر انداختن این موش ناقلا هستند و موفق نمیشوند. هر چیزی که فکرش را بکنید امتحان کردهاند. دیشب دایی با مهارت تمام تلهموشی آماده کرده بود؛ از همان تلهموشهایی که داخل تاموجری وجود داشت. رویش را پر از پنیر و گردو کرده بود و با خیالراحت گفت:
« خب دیگه نگران نباشید؛ ایندفعه حتماً گیر میفته. »
و دو ساعت بعد رفتیم داخل حیاط و دیدیم جنابِ موش، پنیر و گردو را نوشجان کرده و تله هیچ تکانی نخورده است. همگی پلکزنان به تلهموشی که خودش گیر موش افتاده بود خیره شده بودیم و سعی میکردیم هضم کنیم این موجود مارموز، دقیقاً با چهروشی پنیر و گردویی که محکم به تله چسبیده بود را برداشته و گیر نیفتاده…
شاید با خودتان بگویید خب چرا از تلههای دیگر استفاده نکردهاید؟
باید بگویم از همهچیز استفاده کردیم؛ حتی از مرگ موش. ولی این موجود مرگ موش را سر کشیده، بادگلویی سر داده و با تشکر برایمان دُم تکان داده بود. حتی چسب موش هم استفاده کردیم و اینبار با مهارت چسب را آرام جابهجا کرده بود و سپس از کنارش رد شده و رفته بود/:
خلاصه که ظاهراً این موش عجیب از مهماننوازی ما خوشش آمده و قصد رفتن هم ندارد.
کمکم دارم به این شک میکنم که نکند او با دسیسهچینی درحال گذاشتن تلههای مختلف برای ما آدمها باشد!
والا از دست همچین موش عجیبالخلقهای هم همچینکاری بر میآید. موش هم موشهای قدیم…