مدادشمعیهایم را دیدم
یارِ دیرینِ کودکی که
وقتگذرانی با منِ کوچک را
به هرچیزی ترجیح میداد.
عطرشان را بو کشیدم
بوی آن روزها را میدادند؛
روزهای کوچک بودن دخترکی
که در عالم رؤیا پرواز میکرد.
آن دخترک حال بزرگ شده،
دنیایش بزرگ شده،
افکارش بزرگ شده،
قلب و روحش بزرگ شده،
اما همچنان در عالم رؤیا پرواز میکند.
در عالم رؤیا مینویسد
و در عالم رؤیا نفس میکشد.
در آن دورانِ شیرین کوچک بودنم،
مدادشمعیها با نور فیتیلهشان
راهم را روشن ساختند.
پس تصمیم گرفتم
باری دیگر آنها را به دست گرفته
و نور کوچکشان را روی کاغذ بکشم.
کاغذ آتش گرفت
و ققنوسِ کوچکی پدیدار شد.