فرشتهها با من سخن میگویند.
چرا اینگونه نگاهم میکنید؟
راست میگویم..
از تحولی ناگهانی میگویند
و همواره تکرار میکنند:
نترس،
ما کنارت هستیم.
نمیترسم؛
اما فرشتهجان
کاش رُخی نشانم میدادی
قول میدهم به کسی نگویم چه شکلی هستی.
صدایت را میشنوم
در ناخودآگاهم
و در همهطرف نشانههایی توجهم را جلب میکنند
که میگویند همگی دستبهدست هم داده تا با من ارتباط بگیرید.
من از این بابت حس خوبی دارم، اما میترسم به یکی از آن بیماریهای روانی مبتلا شده باشم؛ درک مغز انسانیام از این بهتر نمیشود به هرحال. عجیب است و چیزی هم که عجیب باشد، مساویست با توهم. گویی این یک قانون در جهان ناباوریهای ما موجودات دوپاست.
از اینها که بگذریم
یک چیز را مطمئنم؛
اینکه حداقل در لحظه
این را حس میکنم
که خدا و فرشتگانش
سعی دارند به من بفهمانند:
ما همگی اینجاییم.
نترس و به نفسکشیدن ادامه بده.
تو فقط کافیه نفس بکشی،
بقیهاش را به ما بسپار.
فرشتهجانم؛
حس میکنم وجودت
قلبم را سرشار از امید میکند.
میدانم همین الان نیز داری مرا درحال نوشتن این متن تماشا میکنی و لبخند میزنی.
میدانم نمیگذاری چیزهایی که برای من هستند، از دستم بروند.
میدانم اگر کسی چیزی که متعلق به من است را از من گرفته باشد، تو دوباره آن را به من بازمیگردانی.
خودت گفتی:
چیزی که متعلق به توست، همیشه به تو بازمیگردد.
میدانم تمام آنچه از درون حس کردم، واقعیت دارد.
گاهی به واقعی بودنشان شک میکنم؛ زیرا خیلی درخشانند. اما خب به تو اعتماد دارم.
تو همیشه همانچیزی را به من میگویی که باید.
تو نگهبان من هستی،
تو تکیهگاه من هستی؛
من حس میکنم در آسمان، پیش خدا، پارتی دارم
و پارتیِ من تویی.
نخند راست میگویم..
فرشتهجانم؛
با کمال میل، بخشی از عشقم را به تو هدیه میدهم.
همانطور که تو هر روز به من عشق میدهی
و این دانهی عشق،
درونم تبدیل به یک نهال طلاییرنگ شده
و دارد تمام جهان درون و بیرونم را میبلعد.
فرشتهجانم؛
باز هم با من سخن بگو.
امروز برایم چه داری؟
من سراپا گوشم.