سه روز بودن در طبیعت، مرا بیشتر در خود فرو برد.
تمام سعیم را کردم که در لحظه حضور پیدا کنم، اما درونم مرا صدا میزد و میخواست بیشتر ببینمش.
نمیتوانستم نادیدهاش بگیرم؛ او به من احتیاج داشت. او نیاز داشت دیده شود؛ توسط من.
پس نگاهی به برگها انداختم و گذاشتم سبزینهی وجودشان درونم رخنه کند.
نگاهی به میوهها انداختم و گذاشتم جانم طعمشان را مزهمزه کند.
به صدای پرندگان گوش سپردم و گذاشتم برای ناآرامی قلبم آواز بخوانند.
با صدای آب همراه شدم و گذاشتم آلودگی روحم را بشوید و زندگی را در رگهایم به جریان بیندازد.
با ماهیها، سگها، گربهها و پروانههای زیادی دیدار کردم.
با مورچه، ملخ و حتی عنکبوت.
من با طبیعت همراه شدم و طبیعت با من همراه شد.
هر دو دست درونم را گرفتیم و به او یادآوری کردیم: