گاهی فکر میکنم شاید فقط باید یک شغل معمولی آبرومند پیدا کنم و ادامهاش بدهم. یا شاید مثلاً باید بروم سمت همان آموزش پرورشی که همه ازش حرف میزنند و با روال و چهارچوپ همانجا پیش بروم!
شاید باید شکست خودم را بپذیرم؛
آن تصویری که از آینده در ذهن خود ساختهام را پاک کنم و جایش را به تاریکی بدهم؟
شاید باید چشمانم را به روی تمام حمایت و محبت اطرافیان و دوستانم ببندم و به آنها اهمیتی ندهم؟
شاید باید گوشهایم را بگیرم و سعی کنم به صدای منِ ایدهآل آیندهام توجهی نشان نداده و با منِ تنبل و خستهام هم قدم شوم؟
اما متأسفانه این سؤالها مغزم را میخورند!
«این همه جنگیدن تا به امروز برای هیچی؟»
«این همه ادامه دادن و تلاش برای رسیدن به همین درِ بسته! و حال که زمان باز کردن این در رسیده، به خاطر سخت بودنش رهایش کنم و برگردم؟!»
خودم هم میدانم شروع همه چیز سخت است؛ اما دائماً این فکر که «اگر هیچوقت شروع نکنم و تا ابد پشت این در بسته بمانم چه؟» ، ذهنم را بهم میریزد و نمیگذارد ساکت بنشینم.
باز کردن این در برایم سخت است؛
کاملاً واضح دارم میبینم که قفل و زنجیر بسیاری از آن آویزان است.
اما صبر کن ببینم!
هیچ در بستهای بیدلیل به این شدت قفل و زنجیر نمیشود، مگر نه؟
اگر دری تا این اندازه بسته است، پس شاید پشتش چیز باارزشی انتظارم را بکشد؟
نمیدانم؛
حتی الان نیز ذهنم دارد قانعم میکند که بیحرکت نمانم و دوباره تلاش برای باز کردن در را شروع کنم!
بسیار خب!
باری دیگر میگذارم ذهنم مرا گول بزند و از جا بلندم کند؛
زیرا گول خوردن و شروع کردن،
خیلی بهتر از هیچوقت شروع نکردن است، قبول داری؟