کلمات را برمیدارم
و مانند لِگو
تکههای رنگارنگ و نامیزانشان را
بهم میچسبانم:
دلگوار
خونوار
سیماانگیز
پروازگونه
خاطرهپرانی
رؤیاپروازی
نیمهکات
نامهخوران
قایقکِشان
برقرَوی
دروندانه
سپاسپیچی
سکوتسازه
و با لِگوی کلماتم بُرجِ متنی میسازم:
شبی بود سیه. آسمان برقرَویش گرفته بود. کلاغها پروازگونه، خاطرهپرانی میکردند. خاطرههایی که نیمهکاتی از زندگی بودند؛ نیمهکاتی سیماانگیز.
قارقارکنان، آوازی خواندند که برای روح دلگوار بود و برای جان خونوار.
نامهخورانی در پیادهرو قدم فرومیکردند در ماهیچههای زمین و پاهایشان را قایقکِشان به جلو حرکت میدادند. خسته بودند و از تاریکی هراسان؛ پس رؤیاپروازی کلاغها را تماشا کردند و با سکوتسازهی موسیقیشان، دروندانهی وجودشان سبز شد. در دل شب، رشد کردند و در سپیدهدم، میوههایی ثمر دادند برای سپاسپیچیِ کلاغها.