تکههای پازل را روی میز پراکنده میکنم؛
از جنس کلماتاند.
سفت و سخت و کمی خشن.
دلشان نمیخواهد بهیکدیگر ملحق شوند؛
اما من دستانشان را میگیرم
و بهاجبار بهسمت دیگری هولشان میدهم
تا شاید آشتیای صورت گیرد
و دهانمان شیرین شود.
یکییکی
به نوبت:
شیرینزا
زبانگیر
غزلزا
سایهچین
ماهگریز
انگشتبین
جهانروا
سوتوار
ستارهبار
نفسریز
و حال آشتی کرده و با یکدیگر داستانی میسازند:
سینیِ شیرینزا، دهانِ یکبهیک جمعیت را با طعمِ غزلزایش پر میکند. همگی زبانگیر شیرینیها را میجوند و آواز میخوانند. یکنفر میان آن جمعیت، انگشتبین دیگران بود. او که ابتدا از ترسِ جلبتوجه، سایهچین راه میرفت، ناگهان در معرض دید یکی از طرفدارهایش قرار گرفت.
طرفدار سوتوار او را نشان داد و فریاد زد:
« جهانروای ما اینجاست. »
همگی بهسمتش برگشتند و ستارهبار برایش کف زدند. او اما ماهگریز آسمانِ جشن را دور زد و پشت دیواری پنهان شد؛ نه از سر تواضع، که از سر اضطراب. نفسش را چندبار بیرون داد تا شاید نفسریزیاش کمتر شود.