چند جمله راجع به بازتاب🪞

 

➷ بازتاب شاید بازگشت خاطرات باشد.

➷ درحالی که اشک می‌ریختم، لبخند زدم؛ زیرا بازتابم در آینه گفت مرا می‌بیند.

➷ بازتاب شاید انسانی باشد که از هراس توقف، هیچگاه از تابِ زندگی پایین نیاید.

➷ خوک‌ها به دلیل گردن کوتاهشان، هیچ‌گاه نمی‌توانند آسمان را ببینند، پس مجبورند بازتابش‌ را در آب تماشا کنند.

➷ هر زمان چشمم را به روی دردهایم بستم، بازتابشان از درون کورم کرد.

➷ آینده، بازتابی از حقایق گذشته است.

➷ بازتاب گذشته‌ام را در لحظه می‌یابم.

➷ درخشش بازتابم در آینه، چشمم را به روی سختی‌هایم بست.

➷ بازتاب صدای تشویق حضار، یکبار دیگر امید را در هوای سالن تئاتر به پرواز درآورد.

➷ نورِ ماه بازتابش را در تاریکی پنهان کرد.

➷ سایه تعقیب می‌شد؛ توسط بازتاب نامرئی‌اش.

 

 

شما هم چند جمله راجع به بازتاب بنویسید
🪞✨✍️

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *