➷ دیشب خواب سیاه و سفیدی دیدم، گویی رویاهایم دیگر رنگی نداشتند.
➷ ما آدم ها گاهی در بیداری نیز خوابیم.
➷ ننه سرما، دمنوش اولین شکوفهٔ بهاری را نوشید و به خواب زمستانی رفت.
➷ آهسته قدم برمیداشت تا بر روی خواب مادرش پا نگذارد.
➷ خوابم را با آب به پرواز درآوردم.
➷ پیرمرد ته مانده های زندگیش را روی کاغذ ریخت و ایندفعه میدانست بعد از خواب، دیگر بیداری ای در کار نیست.
➷ شب به خواب غفلت رفت و روز جایش را دزدید.
➷ بیداری خمیازهٔ عمیقی کشید و خوابید.
➷ خواب به چوپان سپرده بود تا بگذارد بچه ها بره هایش را بشمارند و خوابشان ببرد.
➷ خواب به قهوه آلرژی داشت.
➷ خواب قرص خواب آور به خورد بیداری داد و او را کشت.
➷ خواب در خانه اش را باز کرد و با لبخند به رویا سلام گفت.
➷ خواب را دیدند که به دنبال بیداری میگشت.
➷ خواب نازک نارنجی است و با کوچک ترین فکری فرار میکند.
➷ بیداری با شمشیری از کابوس، خواب را میشکند.
➷ خواب ساعت را جلوی چشمان پسرک تکان داد و او را هیپنوتیزم کرد.
➷ کابوس خواب را کشت و بیداری را بر تخت نشاند.
شما هم چند جمله راجع به خواب بنویسید
😴✨✍️