➷ عروس برگشت و دستهگل را پرتاب کرد، به امید آنکه به دست خواهرش بیفتد.
➷ دخترک با روسریهایش دستهگلی درست کرد و آنرا به مادرش هدیه داد.
➷ با لباس مشکی دامادی، دستهگل عروسی را روی قبر عروسش گذاشت.
➷ با استرس دستهگل را گرفته بود و بدون اینکه متوجه باشد، یکی یکی گلبرگها را میکند.
➷ حرف از ازدواج میزد درحالی که دستهگلش از خودش بزرگتر بود.
➷ با آرامش دستهگلها را به آب سپرد و رفت تا خاکی روی سرش بریزد.
➷ من به آب دادن به گلها به شدت عادت کردهام؛ مخصوصاً اگر به جای گل، دستهگل باشد.
➷ با عصبانیت دستِ دستگل را گرفت و آنرا بیرون انداخت.
➷ از قدیم گفتهاند دستهگل نطلبیده مُراد است.
➷ دستهگل آنقدر بزرگ بود که برای گرفتنش به یک دسته آدم نیاز بود.
➷ به دستهگل مصنوعی داخل دستش لبخندی مصنوعی زد.
➷ شادی از شهر رفته بود، حتی دیگر دستهگلها نیز بوی دستهگل نمیدادند.
➷ به دخترش که در لباس عروس همچون دستگلی زیبا میدرخشید خیره شده بود.
➷ گلهای داخلِ دستهگل، کم کم خشک شدند و دسته را ترک کردند.
➷ با شاخه گلهایی که هر هفته از مرد گلفروشِ سرِ چهارراه میخرید، دستهگلی درست کرد و به او هدیه داد.
شما هم چند جمله راجع به دستهگل بنویسید
💐✨✍️