چند جمله راجع به قلم 🖋

 

➷ خشمگین به دستانش نگاهی انداخت و متوجه شد؛ قلم تنها سلاحی‌ست که برایش باقی مانده.

➷ قلمش را برداشت و بر روی بومِ قلبش، درد عشق را کشید.

➷ هر زمان قلم به دست گرفتم، سنگینی مسئولیتش را حس کردم.

➷ درست لحظه‌ای که احساس کردم کسی درکم نمی‌کند، قلم دستم را گرفت و گفت:« من اینجام. »

➷ هر زمان لبریز از کلمه‌ام اما قدرت حرف زدن ندارم، قلم شروع می‌کند به گفتن حرف‌های ناگفته‌ی دلم.

➷ مسئولیت سنگینی قلب و روحم را قلمم به دوش می‌کشد.

➷ قلم هر انسان، عطر و بوی خودش را می‌دهد.

➷ من هر شب رأس ساعت ۹، با قلمم قرار دارم.

➷ قلم، استخوانی محکم برای تن بی‌جانم است.

➷ قلم گواهی می‌دهد حرف‌هایم را.

➷ هر زمان به من اعتماد نداشتی، به قلمم و حرف‌هایش اعتماد کن.

➷ قلم همچون بیل، افکار دفن شده‌‌ی ذهنم را رها می‌سازد.

➷ قلم مانند یک پَر، خاک روی قلبم را می‌زداید.

➷ گاهی باید به جای فکر کردن، به قلممان فرصت اندیشیدن بدهیم.

➷ من با افتخار ردپای قلمم را پاک نخواهم کرد.

➷ او واقعاً به چیزی باور نداشت؛ این را زمانی فهمیدم که متوجه شدم قلمی سیاه برداشته و روی برگه، کلمه‌ی «سفید» را می‌نویسد.

➷ مدت‌هاست که دیگر با زبانم نمی‌جنگم؛ وقتی فهمیدم قلمم بُرَّنده‌تر از زبانم است.

➷ قلمم با مهربانی ردپای قوی‌ای از خود به جا می‌گذارد تا هر کس دوست داشت، او را پیدا کرده و از او کمک بگیرد.

➷ نقاش، ماهرانه موهایش را جمع کرد و قلم را درونشان فرو کرد تا باز نشوند.

➷ قلم را برداشتم و سرنوشتم را جوری که خواستم نوشتم.

 

 

شما هم چند جمله راجع به قلم بنویسید
🖋✨✍️

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *