➷ گوشش به هیچ حرفی بدهکار نبود و تنها حرفی که میخواست بشنود را طلب میکرد.
➷ زن تصمیم گرفت برای گوش پسرش دروازهبان اختصاصی استخدام کند تا شاید دیگر حرفهایش را از یادش نبرد.
➷ گاهی سکوت میتواند گوشخراشترین صدای دنیا باشد.
➷ ضربهای به گوشش خورد که باعث شد سوت پایان بازی در گوشش بپیچد.
➷ هیچوقت فکرش را نمیکرد صدای سوت، آخرین صدایی باشد که گوشش میشنود.
➷ حرف مادرش را همچون گوشوارهای طلایی از گوشش آویزان کرد تا همیشه آنرا همراهش داشته باشد.
➷ گوش تا گوش میخندید و چاقو به دست به مرد افتاده بر زمین خیره شده بود.
➷ گوشش را گرفت، زیرا میدانست هنوز توانایی شنیدن حقیقت را ندارد.
➷ جوری هیچکدام از حرفهایم را نمیفهمید که انگار گوشهایش تنها برای نگهداری عینک به سرش چسبیدهاند.
➷ هیچکدام از ما حتی حواسمان به نعمتی به نام گوش و شنیدن نیست.
➷ صدف در گوش دخترک از زادگاهش حرف میزد؛ دریا.
➷ صدای نمنم باران در گوشش پیچید و او را در خود غرق کرد.
➷ در بین جنگ و شلوغی، تنها صدایی که در گوشش میپیچید، صدای قلبش بود که با تمام وجود برای زندهماندن میجنگید.
➷ با ناامیدی روی بلندی ایستاده و دستانش را باز کرده بود، ناگهان در گوشش موسیقی زمزمه کرد: هنوز وقت تسلیم شدن نیست.
➷ هر حرفی نیاز به یک گوشِ شنوا دارد تا ارزش پیدا کند.
شما هم چند جمله راجع به گوش بنویسید
👂✨✍️