➷ آتش بیار معرکه آنروز به جای آتش، یخ به معرکه آورد.
➷ پشت زمستان به گرمای بهار، سرد بود.
➷ خر ما از کرگی دم نداشت، به ناچار برایش پیوند دم انجام دادیم.
➷ موش تو سوراخ نمیرفت، پس تسلیم شد.
➷ در دیزی را بست تا حیای گربه را پیدا کند.
➷ روی زخمش نمکدان گذاشت.
➷ جوجه را آخر پاییز بشماری کم میشود.
➷ گوشش را تکان داد تا از این حرفها خالی شود.
➷ پای مرگ را که وسط بود لگد کردند.
➷ سنگ پای قزوینم را از کاشان گرفتم.
شما هم چند کاریکلماتور بنویسید.✍️