➷ گویی جهان وارونه شده بود؛ باران از زمین میبارید و آسمان را تَر میکرد.
➷ تبری که به تنهی درخت زده میشد، فرزند خود درخت بود.
➷ دختر از ترس حشرات، سعی داشت با مگسکش سوسکی را بکشد.
➷ غم با لگد وارد شد و ویترین مغازهی خندهی پسرک را درهم شکست.
➷ بادکنک کاکتوس را بغل کرد و از شدت خوشحالی ترکید.
➷ دخترک جوری درحال فوت کردن بود که هرکس نگاهش میکرد، شک میکرد که آیا او بادکنک است یا پلاستیک درون دستش.
➷ با خوشحالی به غذا خیره شد و گفت: «به دهان من خوش آمدی.»
➷ نان، دستی به شکم گرسنهاش کشید.
➷ دوستِ کلاهبردارم به محض اینکه وارد خانهاش شدم، کلاهم را برداشت و آنرا از جالباسی آویزان کرد.
➷ با دستم چندبار لنز چشمم را تمیز کردم تا مطمئن شوم توهم نزده و دارم درست میبینم.
شما هم چند کاریکلماتور بنویسید.✍️