کاریکلماتور 6

➷ گویی جهان وارونه شده بود؛ باران از زمین می‌بارید و آسمان را تَر می‌کرد.

➷ تبری که به تنه‌ی درخت زده می‌شد، فرزند خود درخت بود.

➷ دختر از ترس حشرات، سعی داشت با مگس‌کش سوسکی را بکشد.

➷ غم با لگد وارد شد و ویترین مغازه‌ی خنده‌‌ی پسرک را درهم شکست.

➷ بادکنک کاکتوس را بغل کرد و از شدت خوشحالی ترکید.

➷ دخترک جوری درحال فوت کردن بود که هرکس نگاهش می‌کرد، شک می‌کرد که آیا او بادکنک است یا پلاستیک درون دستش.

➷ با خوشحالی به غذا خیره شد و گفت: «به دهان من خوش آمدی.»

➷ نان، دستی به شکم گرسنه‌اش کشید.

➷ دوستِ کلاه‌بردارم به محض اینکه وارد خانه‌اش شدم، کلاهم را برداشت و آنرا از جالباسی آویزان کرد.

➷ با دستم چندبار لنز چشمم را تمیز کردم تا مطمئن شوم توهم نزده‌ و دارم درست می‌بینم.



شما هم چند کاریکلماتور بنویسید.
🌈✨✍️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *