دیروز به خودم که آمدم دیدم ساعت دیرش شده و هیچچیز داخل کانالم منتشر نکردهام. برایم خیلی تعجببرانگیز بود؛ زیرا هیچوقت انتشار متنهایم را فراموش نمیکردم.
فهمیدم از ابتدای صبح تا انتهای شب، در افکار و اهدافم غرق شده بودم و درست مانند ماهیای در اعماق دریا، هیچ صدایی از خشکی نمیشنیدم و حواسم پرت انعکاس افکارم در عمق آب بود.
حال خوبی داشتم؛ در درون عمیق شده و به تماشای خودم نشسته بودم. خیلی خیلی حس خوب و زیبایی بود. با خود بسیار حرف زدم و بسیار از همصحبتی با خودم لذت بردم. با یکدیگر قهوه نوشیدیم، شمع روشن کردیم و با بوی عود نفس کشیدیم.
انگار گم شده بودم؛ و چه گمگشتگیِ نابی.
در خود گم شده بودم و راهم را به دنیای بیرون پیدا نمیکردم. البته شاید هم درواقع تلاشی برای پیدا کردن راه نمیکردم و قصد اینکار را هم نداشتم. نمیشد دل کند از آن خلوت عاشقانه.
انتهای شب که رسید، همانجایی که به خودم آمدم، لبخند زدم و با حس خوب نفس عمیقی کشیدم. آنقدر انرژی داشتم که بتوانم چند ساعت دیگر نیز به ۲۴ ساعت شبانهروزم بیافزایم؛ اما افسوس که زمان این اجازه را به من نمیداد و با خساست دست عقربههایش را گرفته و به جلو میکشاند.
اما خب، من هیچ پشیمانیای از گمگشتگیِ طولانی مدتم نداشتم. و همین خوب است و بس.