یادداشت 21

یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۶/۲۰

موضوع: سفری درونی در دنیای بیرونی

 



به پیشنهاد دخترخاله، به سمت کافه‌‌ای رفتیم که دروازه‌ای به سوی هنر بود: هنرخانه‌ی درخت.

این کافه تو را به فکر عمیق راجع به خود و زندگی تشویق می‌کرد. هنرهای مرده‌ی دلت را بیدار می‌کرد و باعث می‌شد بیشتر به نقاط ساکت درونت توجه کنی. خلوتی بی‌نظیر در میان جمعیت. روح‌هایی عاشق هنر، هم‌قدم در یک مکان.
نگریستن به هر کدام از هنرهای این مکان، تو را عاشق زندگی می‌کند. کارهای دستی که از جوهره‌ی قلب و روح هنرمندی زاده شده و تنها با نگاه کردن به آن، نور عشق آن هنرمند به درون قلبت نفوذ می‌کند. تو سرشار از انرژی و قدرت می‌شوی.

زمانی که وارد این هنرخانه شدم، قدم‌هایم مرا همان اول به سمت جایی برد که معمولاً افراد آخر سر به سمتش می‌روند. اما پاهایم مرا ابتدا به آن مکان بردند. انگار از اول هم تنها برای دیدن آن مکان به کافه رفته بودم.
اتاقک‌هایی تو در تو که بیشتر به راه‌رو شباهت داشتند. واردشان که شدم، دیوارهایی دیدم مملو از تابلوهای نقاشی. من وارد گالری کوچک با دنیایی بزرگ شده بودم.

محو آنها شده و بدون هیچ تلاشی به سمتشان کشیده شدم. نوبت به نوبت درون تک‌تک‌شان غرق شدم و حس‌های متنوعی به سراغم آمد. اتاقک اول شامل اثرهای متنوع زیبایی بود که از افراد متنوع خلق شده بودند.

وارد اتاقک بعدی که شدم اما، دنیای عمیق‌تری را حس کردم؛ نقاشی‌هایی بزرگ با تلفیقی از دو سبک امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم.
زمانی که به آن‌ها چشم می‌دوختی، تجربه‌ای چشم نواز و چندلایه برایت اتفاق می‌افتاد. با اولین نگاه، احساساتی در من زنده می‌شد. با دیدن آن‌ها می‌توانستم هر احساسی که نقاش با زدن هر ضربه‌‌ی قلمو روی بوم داشته را حس کنم! اولین‌بار بود چنین احساسی را تجربه می‌کردم و همین موضوع مرا به هیجان درآورده بود.
و البته بیشترین چیزی که در رابطه با این نقاشی‌ها توجه مرا به خود جلب کرد، شعرهایی بود که در کنارشان به دیوار نصب شده بود. شعرهایی که خود نقاش سروده بود و تا حدودی حال و هوای نقاشی را بیان می‌کرد. تلفیق نقاشی و شعر، روح و قلبم را قلقلک می‌داد. تجربه‌ای شیرین و منحصربه‌فرد بود.

و این تجربه زمانی به حد نهایی خودش رسید که هنرمند بی‌نظیر را در کنار خودمان دیدیم. او داشت با اشتیاق از آثارش حرف می‌زد. حرف دلشان را برای افرادی که با کنجکاوی از او سؤال می‌پرسیدند، بیان می‌کرد تا آثارش بهتر و صادقانه‌تر درک شوند.

روی صندلی نشسته بودیم. او به سمت ما آمد و به ما خوش‌آمد گفت. با خوشحالی با او سخن گفتیم و بابت خلق آثار بی‌نظیرش از او قدردانی کردیم. او بسیار خوش‌برخورد و اجتماعی بود. خیلی هم زیبا و خوش‌تیپ بود.
پرسیدیم: نام شما چیست؟
او پاسخ داد: اغوا. اغوا نبوی هستم.

اغوا نبوی عزیز با آثارش روحم را اغوا کرد و به پرواز درآورد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *