یادداشت 7

یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۴/۱۶

موضوع: جانم را در لحظه تازه کردم

سه روز بودن در طبیعت، مرا بیشتر در خود فرو برد.
تمام سعیم را کردم که در لحظه حضور پیدا کنم، اما درونم مرا صدا می‌زد و می‌خواست بیشتر ببینمش.
نمی‌توانستم نادیده‌اش بگیرم؛ او به من احتیاج داشت. او نیاز داشت دیده شود؛ توسط من.

پس نگاهی به برگ‌ها انداختم و گذاشتم سبزینه‌ی وجودشان درونم رخنه کند.
نگاهی به میوه‌ها انداختم و گذاشتم جانم طعمشان را مزه‌مزه کند.
به صدای پرندگان گوش سپردم و گذاشتم برای ناآرامی قلبم آواز بخوانند.
با صدای آب همراه شدم و گذاشتم آلودگی روحم را بشوید و زندگی را در رگ‌هایم به جریان بیندازد.
با ماهی‌ها، سگ‌ها، گربه‌ها و پروانه‌های زیادی دیدار کردم.
با مورچه، ملخ و حتی عنکبوت.

من با طبیعت همراه شدم و طبیعت با من همراه شد.
هر دو دست درونم را گرفتیم و به او یادآوری کردیم:

« تو دیده می‌شوی. »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *