یادداشت 26
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۷/۲۲ موضوع: جشن امضای آقای مصطفیمستور آنقدر نمیشناختمش. تا بهحال از او کتابی هم نخوانده بودم. تنها در روزهای گذشته، سرکار چند کتابش را ورق زدم و نگاهی...
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۷/۲۲ موضوع: جشن امضای آقای مصطفیمستور آنقدر نمیشناختمش. تا بهحال از او کتابی هم نخوانده بودم. تنها در روزهای گذشته، سرکار چند کتابش را ورق زدم و نگاهی...
قبل از اینکه با شما حرف بزنم، میخواهم به من گوش بدهید.به حرفهایم، به صدایم، به چشمانم، به احساساتم. لطفاً، مرا بشنوید. ( صدايش را کمی پایین میآورد و اطراف...
➷ قایم باشک پنج سالی شده بود که زندگیش با بازی قایم باشک فرقی نداشت. با ترس از خانه بیرون میرفت تا یک وقت پلیسی درحال تعقیب او نباشد....
➷ قلمو قلمو چشمانش را باز کرد و با خستگی خمیازه کشید. مثل هر روز به سمت لیوان آب رفت و صورت و موهایش را با آن شست. سپس...
➷ نفر آخر پسر نفس نفس زنان به سمت مدرسه دوید. ناظم مدرسه را دید که درحالی که با نگاهی تأسفبار به تو خیره شده، در را میبندد. بالاخره رسید...
یادداشتِ امروزِ من: 1404/7/19 موضوع: خاطرهٔ اولین روزِ نوشتنم تابستان بود و گرم. خانهی مادربزرگم بودم، اما تنها. مامان، بابا و خواهر کوچکم که در آن زمان تنها...
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۷/۵ موضوع: مکالمهای رندوم، با آدمهای رندوم ساعت ۹ صبح است.جای آسانسورِ پلهوایی ایستادهام.پلهوایی به پاساژی که در آن کار میکنم راه دارد.پاساژ هنوز بسته است.چند بار...
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۷/۱ موضوع: مشتریهای کاملاً عادی!↜۲ قدمزنان کتابها را نگاه میکردم که ناگهان صدای بلندی در را باز کرد و گفت: سلااام وقتتون بخیییررر…برگشتم و به زن قد...
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۶/۲۹ موضوع: مشتریهای کاملاً عادی! سَرِ کار بودم. جلوی در ایستاده بودم تا به مشتری بعدی خوشآمد بگم. ناگهان مردی با چهرهای نگران وارد شد. خواستم...
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۶/۲۰ موضوع: سفری درونی در دنیای بیرونی به پیشنهاد دخترخاله، به سمت کافهای رفتیم که دروازهای به سوی هنر بود: هنرخانهی درخت. این کافه تو را به...